تو با مني عزيز دلم ، خود واقعي من ! اينها كه مينويسم براي تو نيست ، براي دلهاي زيبائيست كه دلتنگت شده اند ، چند صباحي است كه گوشه دنج و خلوت وجودم را برگزيده اي و به آن پناه برده اي تا من سر و ساماني به دنياي آدم هايم بدهم ! ميدانم دنياي انسانيم جمعيت انگشت شماري دارد و رشد جمعيت ضريبي منفي ! دركت ميكنم كه در بين آدم ها گاهي چنان احساس تنهايي ميكني كه لبخندي بر لبانت نقش ميبندد ! در همين حال و هواست كه سوسوي انسانهاي اطرافت راه را به تو نشان ميدهد و تو اميدي مي يابي كه هنوز زنده اي و مشتاق رفتن ! من و تو هميشه حواسمان به يكديگر است و هواي هم را داريم كه بي هواي هم ميميريم ! حواسم كه پرت آدم ها ميشود تو با پاشيدن قطره هاي انسانيت مرا از خواب ميپراني ! خود واقعي من ، سلام ......
نفس هایم را تنگ میکند ،
تنفس دهان به دهان باید...... .
تو مثل همين نبضم ميماني ،
تند ،كند
كند ، تند
جاي به جاي بدنم را
كه لمس كنم ،
زير دستم مي آيي ،
تيك ، تاك
تاك ، تيك
زير پوستم بيتوته كردي و ميشماري ،
يك ، دو
سه ، چهار
هوس قايم باشك بازي ات ،
زمانيكه پنهان ميشوي ،
و من چشم ميگذارم ،
ميترساندم ،
نكند به پايانم برساني !
چه ساده فريب عمقم را خوردي ،
همان زماني كه
لنگر سنگين نگاهت را ،
در من انداختي ،
كشتي ات را به گل نشاندم ......زندگيم ميگذرد ، در همين اتاق ، روي تختم ، ميز كنار دستم كه انباشته از ضرورياتم شده : كتاب ، دفتر يادداشت ، قلم ، خنزر ريز و پنزر درشت كه گاهي به كارم مي آيد !
زندگي ام ميگذرد ، روي جمله هاي نوشته شده چسبيده به ديوار كه هرشب موقع خواب يكبار ديگر خوانده ميشوند !
زندگيم ميگذرد ، با نگاه به صندلي ماساژوري كه حوصله تنم را ندارد و نرمي لباس هاي انباشته ام را بررويش ترجيح ميدهد !
زندگي ام ميگذرد در آيينه قدي كه سلام كردن به من را خميازه ميكشد !
كمي بايست زندگي ام ، نگذر ! ميخواهم تماشايت كنم در همين اتاق ، روي تختي كه مرا به آغوش ميكشد . با نغمه هايي در دفتر يادداشتم كه مرا به حركت مي اندازد و كتاب هايي كه با خواندنشان مست ميشوم و مشق خطي كه از سرمشق چسبيده به ديوار ميكنم و صندلي ماساژوري كه عاشق تنم شده و منوي برنامه هايش را نو كرده براي نوازشش بيشترم و آيينه قدي كه منتظر است هرروز صبح به من سلام كند !
ميخواهم زندگيم نگذرد !نغمه همراهم سلام !
امروز كه گذشت مرا به فكر فرو برد ، كه فردا نيز مي آيد دستي تكان ميدهد و دور ميشود و روزهاي ديگر ، سال بعد ، سالروز تولدت و .....كه آدمهايي را ميبيني و ديگر بار نميبيني و دوباره خواهي ديد و ...... كه چقدر اطرافيانت را دوست داري و گاهي از آنها متنفري و بارديگر گويي اصلا وجودي خارجي برايت ندارند و .......كه شادي و هرزگاهي غمگين و شايد بيايد روزهاي افسردگيت و .......كه كار ميكني و براي استراحت مسافرت و گاهي فقط خواب را ترجيح ميدهي و ...... كه در يك كلام داري زندگي ميكني . مي آفريني لحظاتت را ، خدايي ميكني روزگارت را و انتخاب ميكني مسيرت را ! خدايا چه به تو نزديكم در اين كار ! از تو نيكو آفريدن را ميخواهم به ارث ببرم ، كه دختران به پدرانشان بسيار نزديكند !
و گاهي شعري ميسرايم ، يا نثري مينويسم و هميشه سياه ميكنم اين كاغذهاي سپيد را شايد روزي فردي بخواند و ياد من كند و تصويري از من بسازد گوشه ذهنش همان گونه كه دوست دارد و بيافريند مرا ، و من هزاران چهره ميگيرم كه قلم در دست در حال نوشتن است ، و خود گوشه دنجي نشسته و نوشته هايم را مرور ميكنم !پيكر تراش من
بتراش مرا
با همان تيشه تيز نگاهت
و از من تنديسي بساز
مقدس
با نگاهي رو به خاك
كه نظاره گر سنگريزه هاي خويش است ،
بتراش مرا
با دستاني آويخته كه انگشتانش در هم گره خورده
و سينه اي فراخ كه جايگاهت شود ،
بتراش مرا
با لبهايي نيمه باز كه حرف دلت را در آن زده باشي ،
و دستاري بر گيسوانم ،
تا عطرش جاودانه ام كند ،
و دستان خراشيده ات را
روي شانه هايم جا بده
تا صيقلي را كه به وجودم دادي لمس كند ،
بتراش مرا !
كه هيچ سنگي چون من خواهان شكستن نيست !
گاهي ، گاهي ....خاليم ، از همه چيز و پرم از هيچ !
گاهي ، گاهي ....... پرم از همه چيز و خالي از هيچ !
گاهي جسمم فقط ، راه ميروم ، مي خورم ، مي خندم ، حرف ميزنم و اين روح سركش بي توجه به جسمم براي خودش جولان ميدهد و هرزگاهي گوشه اي مي ايستد و ريزريز به جسمم و كارهايش ميخندد ، و چشم غره ها و عصبانيت هايم را به هيچ مي انگارد ! براي خودش زندگي ميكند و گاهي از سر دلسوزي شبها كه خوابم دست جسمم را ميگيرد و با خود همراه ميكند و مرا به سرزميني ميبرد كه در روياهايم در آرزوي آنم ! چه كنم با نغمه هايش ؟ شك ميكنم ! آيا اين روح من است ؟ و يا اين جسم متعلق به اوست ؟ او رها ، اين با تعلق ، او سركش ، اين مطيع ، او شجاع ، اين ترسو ، او آزاد ، اين دربند ، او جسور ، اين رام ، او عاشق ، اين معشوق ، او مهربان ، اين خواهان مهر ، او دل نازك ، اين از جنس سنگ ، او پر از احساس ، اين خالي از آن ، او او او .... و اين اين اين ...... ! تو بگو نغمه ؟ من كدام يكم؟ اينم ؟ آنم ؟ خسته ام از بس به دنبال خود گشتم ! گاهي به سوي او دويدم و گاهي به سمت اين ! هيچ شدم نغمه ، هيچ ، نه اينم نه آنم ، هيچم نغمه هيچ ! و چه گمان بيهوده اي كه همه فكر ميكنند هيچ موجوديت ندارد !پازلم را چيدي ،
دست ها ، پاها ، برجستگيها ، قوس ها ، كمان ها ، فرورفتگيها
تا به چهره ام رسيدي ،
نميخواستي تمام شوم
رهايم كردي ،
غافل از تكه هاي نگاهم كه گوشه اي به دنبالت افتاده بود ،
و قطعه هاي لبم كه روي دستانت جا مانده بود ،
تمامم كن !به چشمانم
که
زیر وزن واژه هایت
کمر پلک هایم میشکند
و قلب کوچکم
ریتم منظم تپشش را از یاد میبرد
قسمت میدهم
به همان واژه های مقدس
رحم کن !
هرشب به شوقت
سرمه نگاهت را به چشمانم و
سايه ي سرت را پشت پلك هايم ميكشم و
ابروهايم را به نازكي دلت ميكنم .
من برق چشمانت را به لبانم ميزنم و
موهايم را با خيال تو ميبافم ،
شايد روزي روزگاري
دلت بخواهد
با گرماي وجودت گونه ام را گلي كني !
شعرهاي نو
بوي كهنگي ميگيرند ،
وقتي عطر تو به مشام ميرسد
و ميوه هاي رسيده
همه مقصد گم ميكنند ،
وقتي نگاهت جوانه ميزند .
كودكان شهرم
همه فلج اطفال گرفته اند
از وقتي صداي قدم هاي تو بر سنگفرش دلم شنيده ميشود .
و
شوري چشمانت از درياست
كه هيچ "وان يكادي" شيرينش نميكند ،
ميداني ؟
از همان ابتدا بدقدم بودي !
تار صوتي ات نواي دريا را مي نواخت
و هاي و هوي موج را
كه چه مشتاق تر از من
بر لبانت بوسه ميزد
و بر صخره سفيد دندانهايت
سينه مي سائيد ،
كف كنج لبانت را محو كردي
نكند بوي دريا
موجي ام كن !
كافيست لب بگشايي ،
تا دهانم خشك شود
و لبانم ترك بردارد،
قايق زبانم مدت هاست كه لنگر انداخته
و فانوس دريايي كوچك ته گلويم
بيتاب نشان دادن مقصد به توست !
لب بگشاي درياي من !
من به آواز همه ي صدف هاي ساحل گوش سپردم
نه
هيچ كدام
آواي دهانت را نمي سازند .....
تكه تكه
با هر موجي كه بر اندام عريانم ميزد
نمي دانم
دانه هاي شن دامشان شدند
يا بوسه هاي لطيف آب
كه مرا بي پا به ساحل بازگرداند
با ساق هايي كه با هر قدم
مانند ساعت شني فرو مي ريخت
پاهايم موج سواري ميكردند
و من
تماشايشان
پس انتخاب كردم
بين طعمه گشتن
و دام گستردن
خواستم
دانه دام شوم
تا همه
" دريايي "
شوند !
چگونه در گوشم زمزمه كني ،
تا صدا راهش را
گم نكند
و به مقصد برسد .
آري
اكنون كه نيستي ،
تن صدايت
سوتي شده ،
كه راهش را در دالان پرپيچ و خم گوشم گم كرده
و تمامي ندارد ....
كه آن مردمك سياه را كوچك و بزرگ ميكند ،
به يادم مياورد ،
كه آنجا
"تنها جزيره كشف نشده جهان است ...."
تو را كه گم ميكردم ،
از روي نشانه هاي خودم
ميافتمت ،
درخت توت سر كوچه
پيچ امين الدوله خانه همسايه
درب آبي هميشه بسته .
سالها گذشت ،
درخت توت را سر بريدند ،
پيچ امين الدوله را گردن زدند ،
و اثري از خانه همسايه با درب آبي نماند ،
و من ديگر نتوانستم تو را بيابم ...
اما
تو به راحتي پيدايم ميكردي
گويي هيچگاه گم نميشدم ،
از نشانه ات پرسيدم ،
خنديدي و گفتي :
" رنگ چشمانت عجيب فراموش نشدني است !"
كه ساده بودم و رها ،
براي حرف هاي بدم
آينه مي گفتي ...
حال كه ،
پيچيده شدم در بند زمان ،
خانه را از آينه هاي قدي پر كردي ...
اما آينه من مانند دلم بود ،
با اولين كلام نامهربانت ،
وقتي آن را روبرويت گرفتم
شكست ...
بيچاره مثل من
طاقت بدگويي به تو را نداشت .......

